close
تبلیغات در اینترنت
داستان طنز پیاده روی ( نجمه حسینی فر )

داستان طنز پیاده روی ( نجمه حسینی فر )

تازه ترین انتشار یافته ها
پیغام مدیر
از این که سایت ما را به عنوان سایت مورد نیاز خود انتخاب کرده اید متشکریم.

داستان طنز پیاده روی ( نجمه حسینی فر )

نظرآقا (مرکز دهستان زیراه)

داستان طنز پیاده روی

داستان طنز پیاده روی ( نجمه حسینی فر )

چَن روز پیش هاسی

تو اینستاگرام زُر و دِر میخَردُم

که یه مطلب جالبی دیدُم. دِشتش ...

به ادامه مطلب بروید

 

چَن روز پیش هاسی تو اینستاگرام زُر و دِر میخَردُم که یه مطلب جالبی دیدُم. دِشتش آویدُم خُندُمِش سیم خیلی جالب بی.نوشتِی که ای تِرسین برین پیاده روی و فک کنین از سیاره دیه اومدین و دنیا گَردِی دیه بِوینین.
گفتم خیلی هم الده و تصمیم گرفتم ک شُو واوی برم پیاده روی و بقول باکلاسل ( که الوته خومم یکی ازاونام) فکرمه رها کنم ،تا اینجو هیچ.
شُو که واوی بعد نماز یه شوم سُوُکی خردُم ،دلتون نکشه پکورا و دوتا نون و کم سوزی و صد الوته یه کُت پیاز؛یه ساعت بعدش کفش مخصوص رُو کردنم پام کردم و رفتم پیاده روی.طبقِ نوشته کو فکرمه ول کردم ک سیخوش راحت در هوا و فضا بچرخه و کیف کونه اماتا وش فهمیدم رفت تو بانکَ. تا تَش بگیره قسط ک تا زنده ایم ولمون نمیکنه بسکه مانه میخوان ، فکر آدم تو بانکل که بره دیه صَرا بیو هم نی .
خلاصه تو ای فکر بیدُم ک کمو بانک نصیو داره از حقوق ما. بخاطر ای حقوق نجومی که ما میگیریم و سی ایکه اقتصاد مملکت شوک وش وارد نواوو و بانکل تو خرجِ پیلی ک ما میدیم سی قسط سه ره لو نواوِن ما از روش یه قِس ها یه قِس نه استفاده میکنیم. تا اینجو خو هیچ.
همطهر که گیر حساوکتاو و برنامه ریزی دقیق بیدم یه قوطی اومیوه تِلفه داری جلو م دیدم منم مث سوباسا که هرجا میرفت توپش ناهاش بی و ای قوطی ضربه میزدم و میرفتم.تا اینجو هیچ.
خَسَم که واوی مث کاکِرو یه ضربه ببرآسا وُ قوطی زدم که پرخ واوی تو علفل خشکه پی جاده. یه دفه یه ی صدای مَنگه گولی اومه که زهلَم رفت و یه بالای راساویدم .هموسو یه سنگی ورداشتم سی دفاع دربرابر حمله احتمالی گولی پِرِشت برده و به راهم ادامه دادم.هیچ خلاصه کمی جلوتر که رفتم دیدم سنگ هنی تو دسمه منم مث تو ای فیلمَل با لبخندی ظریف ،خیلی قشنگ و با کلاس سنگ انداختم تو درخت کویر پاشِه خیابون، آغا چیشتون روز بد نوینه ی صدای مَنگِی لیکی مشتی اومه که اولاتِرَک واویدم یونَم گولی کو هم که انگار سنگ تو سرش خرده بو مَنگِ مَنگِش گرم بی منم دسمه زدم تو قِدُم و گفتم: وُ رِنج، زهلمه بردیا اِی امیدوارم خار مُوی تو بتت گیر کنه و صدات بگیره جیگرمه ترکندی.
خلاصه همیطهر ک گیر نِک و نیوِ گُولی سنگ خَرده بیدم یه صِدِی خش خشی فهمیدم ک هاسی نِزیکم ویمی ، قلبم مث گوجیکی ک گولی سیاه چاقی رُفتش نادو تند تند میزه .بعدش صدای خِر خِر اومه؛ همه شجاعت مخصوص خوم جم کردم و یواش یواش سرمه واگردُندُم تا ی سگِ زهله داریه ک کاملا وش معلوم بی اوقاتِش تَهله و از سرصدای ما نتِرِسه بخوسه ی دفه از بُن حلقش ی وِکی که و یه قدمی سمت مو ورداشت ،مونَم دوپا داشتم هَژده تای دیه هم قرض کردم و با چنان سرعتی دُوِسُم که ای تو مسابقات فورمول یک با ای سرعت میدُوِسُم شوماخر و غِرُم هم نمیرسی . دیه صداشم نشنیدما اما بخیال ایکه رُفتُم ناده فقط میدُوِسُم تا رسیدم خونه. به قدری او شُو کالری سوزوندم که تا یه هفته بعدش هرچی میخَردُم و کمبودش جبران نویمی.

نویسنده

نجمه حسینی فر

***

بخش نظرات این مطلب

علی زیرایی
این نظر توسط علی زیرایی در تاریخ 1395/5/25 و 23:30 دقیقه ارسال شده است :
خیلی عالی بود خانوم حسینی.


یک هنرمند به تمام معنا خیلی قبولت داریم.


منتظر کارهای بعدی شما هستیم
نجمه حسینی فر
این نظر توسط نجمه حسینی فر در تاریخ 1395/5/25 و 7:43 دقیقه ارسال شده است :
دوستان درود
نوشته های من خاطرات شخصی من نیست البته گاهی الهام می گیرم از اتفاقات افتاده در دور یا نزدیک.سپاس از آقای محمد بابت حساسیتی که به خرج دادن و برای خانم یا آقای نظرآقا آرزوی بهروزی و آسودگی خاطر دارم. نقد بر نوشته هایم را با فراغبال می پذیرم.
دلتون بی غم
محمد
این نظر توسط محمد در تاریخ 1395/5/24 و 22:05 دقیقه ارسال شده است :
درجواب نظراقا ---سلام خدمت دوست عزیزانسان اگه شعورداشته باشه هم ولاتی خودشومسخره نمیکنه اونم یه خانم، خانم حسینی که سالهاست درولات نیست وسالهاست درشهرزندگی میکنه بازم غیرت بخرج داده وبرای من وتوبا گویش قشنگ محلی خاطره وداستان مینویسه تاخاطرات قشنگ کودکی درمن وتو زنده شود حیفه که برای امثال تووقت بزاری وخاطره تعریف کنی اونم به گویش محلی که داره به فراموشی سپرده میشه ممنون ازخانم حسینی وسپاس ازمدیرمحترم گروه اگه امکان داره ازافرادقدیمی روستا هم جهت انعکاس خاطرات قشنگ استفاده بشه
نظرأقا
این نظر توسط نظرأقا در تاریخ 1395/5/24 و 5:05 دقیقه ارسال شده است :
سلام.
اول اینکه خانم حسینی لطفا دیگه پیاده روی نرو چون تو خودت اندازه قلم بیکی
دوم اینکه اینم شد داستان همه چنین مزخرفاتی میتونن بگن
سوم اینکه لطفا چنین مطالب پوچی عزیزان تو سایت نزارین
علیرضا کمائی از گچساران
این نظر توسط علیرضا کمائی از گچساران در تاریخ 1395/5/18 و 5:32 دقیقه ارسال شده است :
قشنگ بود قشنگی آون به خاطر زبان محلی درسته بعضی از اونا رو متوجه نشدم و دستتان درد نکند
علی
این نظر توسط علی در تاریخ 1395/5/16 و 8:11 دقیقه ارسال شده است :
با تشکر خدمت مدیر گروه و با تشکر از خانم حسینی بخاطر گپل خشش وداستانل قشنگش
لذا از مدیر گروه پیشنهاد میشه بیشتر از هم ولایتی استفاده کند واقعا گنجینه هایی در سینه هایی مثل جمال جمالی یا میش جمال سی غلامحسین و بقیه پیرمردهای ولات نهفته است که با شنیدن آنها دید انسان و بصیرت و توانمندیهای خواننده دو چندان میشه بیشتراز استاد بزرگواری همچون آقای حسینی آقای رضانیا در قسمت بیان خاطرهها آقای نامجو در زمینه ورزش آقای عاملی در زمینه انگلیسی در زمینه داستان نویسی اصغر علیخانی آقای حسین زیراهی در زمینه کشاورز بیشتر استفاده کرده روستای ما افراد متخصص زیادی داره باید از تجربیات آنها بیشتر استفاده کرد و من تعجب میکنم که این سایت روز به روز عقب تر میرود در زمینه مزایای گلخانه ای مراد رزمجو در هر زمینه ای روستای ما حرفی برای گفتن داره اما متأسفانه مدیر گروه کم محبتی میکنه با تشکر فراوان و آرزوی تندرستی ودرخشش روستای نظرآقا در آینده نزدیک
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی