close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه به مناسبت فصل امتحانات از اصغر علی خانی ( در مدرسه )

اخبار مرکز دهستان زیرراه
برای ورود به اخبار مربوط به هر روستا روی اسم آنها کلیک کنید

::اخبار مربوط به سربست::           :: اخبار مربوط به هلپه ای::

::اخبار مربوط به بشیرآباد::             ::اخبار مربوط به برمک::  

::اخبار مربوط به دروودگاه::              ::اخبار مربوط به شول:: 

      ::اخبار مربوط به جتوط::               ::اخبار مربوط به اسلام آباد::   

                     ::اخبار مربوط به تلسرکوب::

***

--------------------------------------------------------
داستان کوتاه به مناسبت فصل امتحانات از اصغر علی خانی ( در مدرسه )

اخبار روستای نظرآقا (مرکز دهستان زیراه)

داستان کوتاه به مناسبت فصل امتحانات از اصغر علی خانی ( در مدرسه )

به گزارش پایگاه اطلاع رسانیداستان های اصغر علیخانی

روستای نظرآقا ،بازهم درس وکلاس ،

خسته شده بودم ازآن همه قیل ومقال ،از آن ...

به ادامه مطلب بروید

 

بازهم درس وکلاس ، خسته شده بودم ازآن همه قیل ومقال ،از آن همه گفت وشنود. باز مدرسه وسر وکله زدن با نره خرهایی که فکروذکرشان کاه ویونجه بود وهرسال می دیدی چند تایی به عشق نان خشکه،شعر وفرهنگ وهنر را رها کرده،زیر بار علف زندگی زانو زده اند

آن روزها جوانکی بودم ودوست داشتم برای چشیدن طعم ومزه ی هر درس نوکی به آن زنم.

کلاس اول، خاور وباختر به هم می دوختم .ژئو گراف می شدم واز آسیا گذری به آفریقا می زدم0از تنگه جبل الطارق به شاخ آفریقا می پریدم0قلب صحرای بزرگ می شکافتم.از دیوار چین بالا می رفتم0بر بام آسیا سری لانکا راچون قطره ای می دیدم0خال هندیان را بر گونه پهن وکشیده مغولان می نشاندم.با موهای بور ژرمن ها،چشمان بادامی سرزمین آفتاب،بینی پهن دراویدی ها ودهان گل وگشاد تازیان،انسانی می ساختم از نژاد ضحاک.با قد کشیده روس ها،پالتو بارانی اسکیمو ها،چکمه اروپا واقتصاد فلج سومالی ودشداشه قوم عرب،غولی بی شاخ ودم در صفحه خط خطی ذهن بچه ها ترسیم می کردم.

کلاس دوم،چون بیهقی دبیر وجوینی جهان گشا مورخ می شدم وآن چنان اسب نادر را هی می کردم که گرد وغبار ودود ودم آن تا چندین روز مهمان ریه وامانده آن خرمگس ها بود.اگر فتحعلی وناصرالدین شاه قاجار می دانستند که روزی مضحکه درس معلم ها(من) می شوند یقیناً تا عمر داشتند بر نه کرسی فلک جلوس نمی فرمودند وبرگور پدرانشان هزار تف ولعنت می فرستادند که دیگر عهد نامه ای چه با خودی چه غیرخودی منعقد نکنند.گوشه خرگه کورش وداریوش وخشایار را بر اریکه مرصع چنگیز وتیموروهلاکو ترجیح می دادم.بد وبیراه می گفتم به وطن فروشان وحاکمان نالایق.درباب قیام مردم جنوب ،فریاد هایم گوش استعمار پیر را کر می کرد.خروس جنگی می شدم.

در تاریخ جهان سکوتی سنگین حکم فرما می شد.سؤال بود وجواب ودیگر هیچ.حالم از جنگ های جهانی به هم می خورد.از بیسمارک ،موسولینی ،هیتلر ودیگراراذل واوباش بدم می آمد.

زنگ سوم،تازه سردرد ها ودردسر ها شروع می شد.باید اوس اصغر مکانیک می شدم ودرمغز چون نخود ایشان می کوبیدم که پیستون چیست ومیل لنگ چه می کند.در دل به مؤلف سر کوفت می زدم که آخر بی انصاف!"عبدالخالق" تمام آرزویش این است که کره خری داشته باشد.جل وپالانش کند،کاهش دهدوبا آن تا ته روستا بتازد.آن گاه در دامن کوه وطبیعت رهایش کند تا دلی از عزا درآورد.به چه زبانی می توان از کویل ،شمع ،صفحه کلاچ و...حرف زد.

باید به "کریم دربدر" مادر مرده از صنعت نساجی گفت وتار وپود بلغور کرد.کریمی که زمستان از بی لباسی می لرزید،بینی اش سرخ می شد ودستانش کرخ.

از نفت وگاز می باید گفت که در سرمای استخوان سوز جنوب نایاب می شد چون کیمیا0

بدتر از همه بخش پزشکی ماجرا بود که می باید وسایل لازم درعلم طبابت را یکی یکی گفت با مورد وطریقه استفاده.

دراین برهوت ،باید از رادیو گرافی ،انواع تخصص پزشکی وهزار کوفت وزهرمار دیگر گفت.جایی که بقراط زمان را جن گیر وعزایم نشین می دانند ودعا نویس ریقوی مرده شور را ابن سینا.

این جا فیس وافاده دکتر خریدار نداشت.زخم دست را با "شاش"بند می آوردند ویگانه داروی دل پیچه را "کوکو"1 می دانستند.به توصیه های خانم دکتر نازنازی که تازه از شهر آمده بود می خندیدند واورا دست می انداختند0بیچاره نمی دانست شربت،قطره ومسکن ها پای نخل ها ریخته می شود0انگار این درختان بی زبان تب دارند.

خلاصه زنگ زده می شد وبچه ها چون هیون افسار گسیخته بر درهای زوار دررفته هجوم می آوردند.

تپل ها زیر دست وپای شلم شورباها وهردم بیل ها گم می شدند0قیامتی بود رفتن وآمدن آن ها.

صبح ها مدیر تاب برداشته شکسته،یک ساعت قبل از زنگ در مدرسه حاضر بود.سوزن جوالدوز بزرگی داشت که مونس روز روشن وشب تارش بود.آن را لای نایلونی می پیچاند ودر جیب می گذاشت.روزها وسالها با آن آچار فرانسه (جوالدوز)چراغ نیم مرده علم ودانش را روشن نگه داشته بود.هر سپیده دم مجبور بود چوب وآشغال های درون قفل ها را با آن سوزن درآورد تاباز آفتاب آموزش وپرورش در آن مدرسه بی دروپیکر طلوع کند.موعظه می کرد،پند می داد وگاهی بد جور تنبیه می کرد.اما سنگ بر سندان زدن بود وآب درهاون کوبیدن.چشم ها نابینا وگوش ها ناشنوا.

 

بی خیال ها هنگام حل تمرین پشه می گرفتند.خنگ ها راه مورچه ها را می بستند وخنگ پیشرفته ها دلشان خواب بود وچشمشان بیدار.دتر این که هنگام تدریس دل به حال معلم می سوزاندند که چرا این گونه خود را به آب وآتش می زند.

من یکی اما،گاهی وقت ها دلم می گرفت،زانوی غم بغل می گرفتم.در دل به زمین وزمان فحش می دادم.اما وجود یکی امیدوارم می کرد.ابراهیم دانش آموز کلاس سوم.یغر بود وقلچماق.آفتاب جنوب صورت زردش را چون همبرهای کنار سوخته ساندویچی های امروز نشان می داد.بر خلاف هیکل علم مانندش،ساکت بود وآرام.میز آخر می نشست تا بچه ها بی دغدغه تخته سیاه کلاس را ببینند.حافظه عجیبی داشت .تمام درس ها سرآمد بود.مطالب چند صفحه ای را بدون انداختن(و)یک نفس بیان می کرد.همه اورا دوست داشتند.لوس وننر نبود.زور داشت اما شاخ وشانه نمی کشید.

اواخر اردیبهشت ماه بودوهمه در تدارک امتحان.دانش آموز در غم نمره ومعلم دراندیشه تصحیح.

رنگ و بوی تازه بهار جای خود را به گرمای تابستان می داد.پشه هااز راه می رسیدند.مگس ها مهمان ناخوانده سفره های دهقانان شده بودند.جوندگان کوله بار سفر خود را باز می کردند.بوی بلال وگرده ی نخل ها مشام را نوازش می داد.

عصر پنج شنبه بود.صدای هی هی چوپانان به گوش می رسید.دهقانان خسته وکوفته به روستا سرازیر می شدند.بع بع گاوها گوش فلک را کر کرده بود.

بچه هارا هر چند وقت یک بار از فضای خشک وخسته کلاس جدا وبه دامن طبیعت می بردم0اگرچه دردسرزا بود و اسباب بازی وتفریح از هر جهت فراهم0اما تنوعی بود وهم با دیدن زحمت کشان روستا شاید عبرت می گرفتند وآدم می شدند0

هفته مشاغل بود.دیدم زمان دراز است واین قلندر ها بیکار.نقبی زدم وذهن کج ومعوجشان را به سمت این سؤال سوق دادم"در آینده می خواهید چکاره شوید.

غوغایی شد.هر کس چیزی می گفت.گفتم: ساکت وکلاس کمی آرام شد.گفتم:یکی یکی

اولی گفت:مکانیک وادامه داد  -موتور ایج پدرم را تعمیر کنم تا مجبور نباشد برای هر هندل هزار تومان به "مندو نیکانیک"بدهد.

دومی:رئیس پاسگاه-تا حاج رنگی نتواند بی حق وتقصیر با دادن پول وپله برادرم را به زندان ببرد.

سومی:کفاش آغا تا بتوانیم بتوانیم برای تمام هفت خواهرمون یک جفت کفش بدوزیم تا باپای برهنه بیرون نروند.

کریم با لکنت زبان گفت:آغ،آغ، آغا ما می می خواهی هی هیم دعا ن نویس ش ش شویم تا برا برادر فلج عق عقب مو مونده مون خوب ک کنیم تا بچ بچ های روس س تا به او نگون "علی ک کلو

مختار سه ساله له دراز بینی اش را بالا کشید واین گونه در وگهر ریخت.آغا می خوام چشم پزشک شم.همه خندیدند

آب دهنش چون باران بهاری سر وروی شاگردان کنارش را غسل می داد.دیگران به روش آبیاری قطره ای بی نصیب نمی ماندند.می خوام ننه ام را به شهر ببرم وچشمان کم سوی اورا علاج کنم با دستان خودم.

باز همهمه وسر وصدا.اولین بار بود یک کلمه حرف حسابی می شنیدم از آن ها.دانه دانه اشک روی صورتم قل می خورد.سرم را پایین انداختم،خجالت کشیدم ازآن همه پاکی.شرمنده شدم از آن همه مهربانی.آهسته گفتم: ساکت وکلاس ساکت ساکت شد.

ابراهیم سکوت کلاس را شکست وگفت:اجازه ما بگیم.

گفتم:بگو

آغا ببخشید.شما چه فکر می کنین.فکر می کنین من فردا دکتر می شم یا مهندس یا خلبان.دیشب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم.گریستم به حال خودم،مادر بیچاره ام وهمه.آخر هرشب باید نظاره گر بساط تریاک وعرق وقمار پدر وبرادرانم باشم.خانه ما شده بهشت مفنگی ها؛لات ولوت ها وبد مستا.برادران بزرگترم از طلوع صبح تا بوق سگ می دوند.جان می کنند پای میکسر.پول در می آورند وشب برای لحظه ای خماری ونئشگی آن را دود می کنند وبه هوا می فرستند.ریه پدرم شده زباله دان مواد افیونی.در مجالس بزم وقمار به جانم می افتند که باید ساقی باشی واز یک مشت آدم دنگ ودونگ،لوتی وریقوو...پذیرایی کنی.می خندند به من بیچاره که پیره خر نمی تواند قلیان چاق کند ودود سیگار را از راه بینی بلای چرخه حیات کند.شب هایی که بساط جای دیگری پهن است.لاشه گند برادران تا صبح همان جا می ماند اما پدر پیر خرفتم با سر ووضع کریه،تا عمق جان نحس ونجس غیرتش گل می کند وبه جهنم خود ساخته اش می آید.با کوچک ترین حرف مادر،چون خوک وحشی به جانش می افتد با تسمه.آن قدر می زند که ازحال می رود.وبیچاره مادر با سر شکسته،روی خونین ودل غمگین فقط می گرید ومی گرید.اجازه آقا شما جایتان گرم است ونرم ،شکمتان سیروخیالتان تخت.چه می دانید در خانواده من رسم است که هرکس بعد از سیکل باید خود هزینه زند گی اش را تامین کند آن هم از راه خلاف چون عرق وورق وعکس وفیلم و...

خورشید آرام آرام از سینه آسمان رخت بر می بست وپشت کوه ها پنهان می شد.

تاب نیاوردم گفتم:بس است ابراهیم .ویرانم کردی ،نابودم ساختی وزنگ زده شد.

با جسمم به خانه آمدم.روحم در مدرسه ماند تا شاید فردایی دگر رسد واین همه نامهر بانی راتلافی کند.

بالاخره خروس همسایه ناقوس زمان را به صدا درآورد،خورشیدشکفت وتقویم دوازده اردیبهشت را نشان داد0خواستم جبران کنم.با شور فراوان،شکم گرسنه وموتور تا بن دندان خراب رفتم تا پوزه دیو جهل را با صورت وسیرت نیکو برخاک مالم.

نرسیده به مدرسه،مدیر را دیدم چون مادر مرده ها بر سر سفید وسینه سوخته خود می کوبد.یکی دو دانش آموز پیش آمدند وگفتند:آغا در مدرسه را برده اند،دزدیده اند!

مدیر با صدایی چون تندر گفت:مدرسه تعطیل ورفت تا در خلوت فکری به حال مدرسه بدون در کند.

نوشته از اصغر علی خانی

***

برچسب مطلب : مطلب,دل نوشته,از,اصغر علی خانی,مدرسه,اردیبهشت,فصل امتحانات,بهانه,داستان,روستای نظرآقا,سلام,داستان کوتاه به مناسبت فصل امتحانات از اصغر علی خانی ( در مدرسه ),www.nazaragha-salam.ir,

نويسنده : مدیر سایت | تاريخ : دو شنبه 30 / 02 / 1392 | بازديد : 266
مطالب مرتبط
1) مديريت، نظراتي که حاوي توهين ، هتاکي ، افترا و مسخره کردن شخص يا گروهي باشد را منتشر نخواهد کرد.
2) نظرات تبليغاتي ( معرفي سايت هاي تبليغاتي ) درخواست تبادل لينک منتشر نخواهد شد
3) لطفا جهت بوجود نيامدن مسائل حقوقي از نوشتن نام مسئولين و شخصيت ها تحت هر شرايطي خودداري نمائيد.
4) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتين (فينگليش) خودداري نماييد.

نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی