close
تبلیغات در اینترنت
بدون شرح !!! (اصغر علیخانی)

بدون شرح !!! (اصغر علیخانی)

نظرآقا

پیغام مدیر
از این که سایت ما را به عنوان سایت مورد نیاز خود انتخاب کرده اید متشکریم.
بدون شرح !!! (اصغر علیخانی)

بدون شرح !!! (اصغر علیخانی)

نظرآقا سلام _ دو جوان ظاهراً از نوع  ِژنِ خوب سوار بر خودرو آنتیکِ پاپا ، با تک بوقی به سرعت از کنار خودرو ملیِ من گذشتند. صدای ضبط را تا آخر بالا داده بودند . آهنگ گُرَمب گُرومب و صدای نکره ی خوانند

 

جادّه خلوت بود.پیرمرد ، تک و تنها زیر سایه ی تُنُک نخلِ نیم مرده ای نشسته بود.

دو جوان ظاهراً از نوع  ِژنِ خوب سوار بر خودرو آنتیکِ پاپا ، با تک بوقی به سرعت از کنار خودرو ملیِ من گذشتند. صدای ضبط را تا آخر بالا داده بودند . آهنگ گُرَمب گُرومب و صدای نکره ی خواننده ، تمامِ فضای نخلستان را به رعشه انداخته بود.نزدیکِ پیرمرد نیش ترمزی زدند.بیچاره به زور برخاست و اسبابش را جمع و جور کرد تا خود را به ماشین برساند. هنوز دو سه قدم برنداشته بود که دو جوان سرشان را بیرون دادند ، خنده ی مستانه ای زدند و گفتند " مواظب باش بیرون نیفتی ها...ها" مشتی دود و دم را به ریه ی پیرمرد حواله دادند . گاز را گرفتند و رفتند.

 خورشید در سینه ی آسمان ، شلاقِ هُرمِ خود را بر سر و روی دشتستان می کوبید. عرق از چهاربستِ پیرمرد سرازیر بود.هر چند لحظه ، کلاه را از سرِ تاسش بر می داشت . خود را بادی  می زد و دوباره از ترسِ تیغِ آفتاب، آن را بر سر می گذاشت.بیلش را به نخل تکیه داده بود و چند ساقه ی سبزِ نخل ، سر و دُم بسته ،کناره ی جاده ، روبرویش زانو زده بودند.
 هنوز داشت غرُغُر می کرد و مانند دانه های تسبیح ریخته، قطاری ناسزا نثار ارواح  همه - از صدر تا ذیل - می کرد که ماشین را نگه داشتم. سلام کردم. میان آمدن و نیامدن مانده بود. اسبابش را در جعبه عقب جا دادم و سوارش کردم.
 از آن پیرانِ جهان دیده ، خوش محضر و خوش مشرب بود.گفت : راست بگو ، رییسی ، مسئولی چیزی نیستی. به خنده گفتم : خدا نکند.!!این روزها که همه ، دنبال این اند که مسئولیت و گناه را از خود ساقط کنند و به گردن دیگری بیندازند ؛ اگر بودم ، هم جهت حفظ ظاهر و دو دستی چسبیدن به میز ، نمی گفتم ، چه رسد به این که دستم از این فقره کوتاه است و خرما بر نخیل  !!! لبخندِ ملیحی زد و بر زبان راند: همین که کشاورز و حمّال نیستی خدا را شکر. سفره ی دلش را بازتر کرد و گفت : در حمّالی هر چه می دوی ، می بینی باز سر جای اولت هستی... بعد از ایراد فصلی مُشبَع در مذمّت فلاحت و لزوم شغل اداری ، آهی کشید . یکی دو دقیقه سکوت کرد و گفت: راستش ، چند روز است آب در خانه نداریم. زندگی امان شده عین زندگی کُلو.هشت نُه انسان بزرگیم. آبِ خوردن را با ، آب ِمعدنی حل کردیم، برای حمام ، دست شویی و ...نمی دانم چه گِلی به سر کنیم ؟ انباری داشتیم از قدیم در خانه مثلِ جونِِ آدمی زاد. گردنم خُرد، به دست خویش و با ریختن گِل  و سنگ در حلقش ، نابودش کردیم.
الان هم با قطع برق ، به بهانه ی سر کشی به باغ ، آمدم تا تنی به آب بزنم و جان را صیقلی دهم.امان از بخت بد !  دیروز پمپمان از بس نفس زد و آب نیامد ، از نفس افتاد و شد قوز بالا قوز.
بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد
یا طاق فرو ریزد یا قبله کج آید...
گفتم: چند فرزند داری و چه می کنند.؟
گفت :عامو ، به واللّه ، دست روی دلم نگذار که دلم از بچه، پر خون است.سه پسر دارم همه دانشگاه رفته و از دَم بی کار. نه از کار کشاورزی سردرمی آورند ، نه فنّی و هنری بلدند و نه پیشه ای.
 صبح ها ، کوچه ها را گز می کنند و عصر خیابان ها را .شب ها هم به امید صبح می خوابند ... دو تا از دخترها هم به خانه ی بخت رفته اند که کاش نمی رفتند. شوهرِ اولی سرباز و سر بارِ خودم است و شوهرِ دومی هم به اندازه ای که خرجِ موادش در بیاید کار می کند.
داشت ماجرای دعوا با همسایه اش بر سر یک گوساله را تعریف می کرد و از عدالت محکمه !!! سخن می راند که الحمد لله و المنّه به خانه اش رسید و ما را با جماعت قاضیان سر شاخ نکرد!!!
 سخنش را  با ضرب المثل " هر چی سنگه ، پیش پای لنگه" چاشنی داد . پیاده شد و رفت .

***

بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی