close
تبلیغات در اینترنت
یک شب خونین در نظرآقا

اخبار مرکز دهستان زیرراه
برای ورود به اخبار مربوط به هر روستا روی اسم آنها کلیک کنید

::اخبار مربوط به سربست::           :: اخبار مربوط به هلپه ای::

::اخبار مربوط به بشیرآباد::             ::اخبار مربوط به برمک::  

::اخبار مربوط به دروودگاه::              ::اخبار مربوط به شول:: 

      ::اخبار مربوط به جتوط::               ::اخبار مربوط به اسلام آباد::   

                     ::اخبار مربوط به تلسرکوب::

***

--------------------------------------------------------
یک شب خونین در نظرآقا

روستای نظرآقا (مرکز دهستان زیراه)

یک شب خونین در نظرآقا

ساعت 8 شب بود ، هوا هم سردِ سرد ، از سمت مسجدداستان یک شب خونین در نظرآقا

ولیعصر(عج) به سمت خونه بر می گشتم که

ابراهیم بازیار را دیدم تا زیر نخل کنار درِ مسجد  سوار

به ادامه مطلب بروید

 

یک شب خونین در نظرآقا  ...    ( نوشته شاکر شکیبا )

رمضان سال 1378 / نظرآقا – زمستان

یک :  برای مراقبت و نگهداری از مزارع گندم در منطقه ی مازه  آسیو ، از صبح تا شب به آن منطقه می رفتیم و روزمان را در آن مکان بسیار روح افزا می گذراندیم . یک روز برای تعمیر خارسیم  از بین نخلستانهای عامو حاج ابول (رزمجو) و باپی ( حاج محمد حسین رزمجو ) به سمت مازه آسیو رفتیم . در وسط نخلستانهای عامو حاج ابول ، شاهد ریختن خونهای زیادی بر روی تیرِ گاوَند بودیم . خونی که انگار یک شیر باز شده و تمام مسیر را غرق خون کرده بود . من و همراهم شاپور رزمجو ، متعجب از اینکه آنهمه خون چیست تمام مسیر را دنبال کردیم و این خون تمامی نداشت . هر فکری به سرمان زد ، اینکه : کسی را کشته اند و این خون گلوی اوست یا حیوانی را تیر زده اند ، یا خارسیم شکم حیوانی را پاره کرده و .....   خلاصه گیج و ویج خون را دنبال کردیم اما خون تمامی نداشت و تمام مسیر را رفتیم تا رسیدیم به ولات و خون در نزدیکی ولات گم شد .

دو: ساعت 8 شب بود ، هوا هم سردِ سرد ، از سمت مسجد ولیعصر(عج) به سمت خونه بر می گشتم که ابراهیم بازیار را دیدم تا زیر نخل کنار درِ مسجد  سوار بر موتور سیجی اش نشسته و با شور  و اضطراب  در حال توضیح دادن است . داشت تعرف می کرد از حمله ی یک حیوان درنده به موتور سیکلتش . می گفت : یک حیوان که نمی دانم چه بود به من حمله کرد ، نور چراغ را انداختم در چشمش ، حیوان گیج شد و گلگیر جلوی موتورم را در دهان کرد و چندین بار تکان تکان داد که مرا بیندازد ، اما با مقاومت من منصرف شد و رفت .   من وقتی به گلگیر جلوی موتور ابراهیم بازیار نگاه کردم تا دقیقا جای دو نیش دندان آن حیوان نقش بسته و موی خونین آن حیوان به گلگیر چسپیده .عده ی زیادی از رهگذران دور ابراهیم حلقه زدند و او هم جای نیش آن حیوان را نشانشان می داد و گمانه زنی هایی می کردند  که آن حیوان چه بود و نبود .

سه : بعد از حمله ی وحشیانه ی آن حیوان به ابراهیم بازیار ، آوازه ی حضور یک حیوان وحشی در روستا پیچید. در حالیکه در گوشه گوشه ی ولات مجالس روضه و مقاوله برگزار می شد . همه هراسان و مضطرب به سمت خونه هایشان می رفتند .مردان  با شتاب به دنبال بچه هایشان می گشتند . و عده ای دیگر مردان به دنبال خانمهایشان می رفتند که در مجالس روضه جا مونده بودند و از ترس نمی تونستند بیرون بیایند .در خیابان اصلی ولات و کوچه پس کوچه ها همه چیز دگرگون شده بود . هر کس دنبال یکی می گشت . من دوباره قصد برگشت به سمت بالای روستا را داشتم . روبروی صندوق قرض الحسنه حسن قلی پور را دیدم که با  یک چماق بزرگ در حال برگشت از روضه به سمت خونه اش خانمش را همراهی می کند . با دیدن این صحنه ، حس حکومت نظامی  قبل از انقلاب بهم دست داد که تردد در کوچه و خیابان با استرس و اضطراب خاصی بود .

چهار : ساعت 10 شب شده بود ، بعد از مقاوله ی خونه ی باپی به سمت شرکت تعاونی رفتم  . صدای جیغ و داد و سر و صدای زیادی بلند شد . به روبروی دبیرستان حجاب کنونی رسیدم. عده ی زیادی دور حسن آبشیرینی جمع شده بودند و خون زیادی از سر حسن آبشیرینی سرازیر می شد.مدام بر جمعیت بیشتر می شد و دوباره بازار گمانه زنی شروع شده بود و هر کس یه نامی به آن حیوان می داد. حسن آبشیرینی به بدترین شکل ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تا یک قدمی مرگ رفت . همون لحظه ازش پرسیدم عامو چه شد ؟  چی بود؟  در حالیکه خون از سرش سرازیر بود با خونسردی تمام ، توضیح داد :  داشتم از خیابان رد می شدم که حیوانی بزرگ به آرامی به سمتم اومد و بدون هیچ سر و صدایی نزدیک و نزدیکم شد . تا یه باره مثل برق پرید به سمت و رفت به سمت سرم و دهانش را باز کرد و سرم را در دهانش کرد و وقتی متوجه شدم که دندونش در سرم فرو رفت. هنوز خون سر حسن آبشیرینی بند نیامده بود که خبر دادن که در نخلستانهای شرق منزل حسین علیپور ، پایین ترین نقطه ی روستا ، مالک اورا مورد حمله قرار گرفته و دستش زخمی شده . عده ای دیگر به سمت مالک رفتند و کم کم وحشت در روستا بیشتر می شد و احتیاط واجب تر.

پنج :  هنوز به سمت مالک نرسیده بودیم که خبر دادند مادر محمد رضا جمالی روبروی حیاطش در حالیکه برای دفاع از گوساله اش بیرون رفته بود  مورد حمله آن حیوان قرارگرفته و آسیب بسیار جدی به دستش وارد شده . حمله ی آن حیوان وحشی داشت جدی میشد . و اونهایی که اسلحه داشتند ، تیر و تفنگشان را برداشتند و به کوچه و خیابان آمدند  . من و عده ای از دوستان به همراه سید اسماعیل موسوی نژاد که یک سوزنی دو لول داشت وارد کوچه ها شدیم . هر جا  پارس شدید سگها شنیده می شد نشان از حضور آن حیوان بود . حوالی منزل سید موسی موسوی صداهای ممتد و وحشتاک سگها می اومد . با عجله به اون نقطه رفتیم . سید اسماعیل موسوی  سوزنی اش را مهیا کرد که به محض دیدن شلیک کند . روبروی منزل علیکرم پرن که قرار گرفتیم  دیگر صدای سگها نمی آمد . جز ناله ی خفیف یک سگ . خانم سید موسی ( دی سید غلامحسین ) از بالای دیوار ، یواش بالا آمد و با ترس و لرز به آرومی  گفت : همین الان اینجا بود این سگ را کُشت و رفت ، حواستون به خوتون بو  . با چراغ قوه به سمت سگی رفتیم که وسط کوچه ولو شده بود و خونش جاری بود . نور چراغ قوه  به سگ که افتاد ، دیدیم تمام بدن سگ تیکه پاره شده  و جمجمعه ی سگ پودر شده است.   

شش : شرق منزل اصغر اورا یک کفی تریلی گذاشته بودند و عده ای در آن کمین بودند که آن حیوان پیدایش شود و اصغر اورا با سوزنی که داشت او را از پا در بیاورد . خبر داده بودند که حیوان در آن حوالی دیده شده . اسلحه ی کلاشینکف بسیج دست حسن صادقی نژاد بود . من و چند تن دیگر به همراه صادقی نژاد رفتیم در روی کفی تریلی و همچنان در تعقیب آن دردنده ی بی رحم . ساعت نزدیک 2 بامداد بود . صدای پارس سگها شروع شد . شدید و شدیدتر . و کم کم نزدیک ما شدند . همه می گفتند حیوان همین نزدیکی است . اصغر اورا تفنگش را مهیا کرد . حسن صادقی هم همچنین و هر کدام به طریقی مهیای تیر انداختن بودند . در نقطه ای که سر و صدای زیادی از پارس سگها بلند شد . شروع کردند به تیراندازی .... حسن صادقی یک خشاب خالی کرد . و همه ی ما با کله پری و به خیال کشته شدن آن حیوان به نقطه ای رفتیم که تیراندازی شد.  اما ... نبود که نبود ...

هفت :  وحشت بر جان مردم انداخته بود آن حیوان دردنده ... و تنها خبر حمله هایش به گوش می رسید و هیچ کس نتوانست  او را از پا در بیاورد ... آوازه ی حمله ی حیوان وحشی به روستای نظرآقا ،  در منطقه ، شهرستان و رسانه ها پیچیده شد ...  و آن حیوان آمد و با وحشی گری  تمام خونها ریخت و رفت که رفت که رفت ...

آن شب ، شبی خونین بود برای نظرآقا

***

برچسب مطلب : شاکر شکیبا,داستان یک شب خونین در نظرآقا,شکیبا,کارگردان تعزیه نظرآقا,خاطرات روستای نظرآقا,مرکز دهستان زیراه,شاکر,www.nazaragha-salam.ir,

نويسنده : مدیر سایت | تاريخ : 23 / 04 / 1392 | بازديد : 375
مطالب مرتبط
1) مديريت، نظراتي که حاوي توهين ، هتاکي ، افترا و مسخره کردن شخص يا گروهي باشد را منتشر نخواهد کرد.
2) نظرات تبليغاتي ( معرفي سايت هاي تبليغاتي ) درخواست تبادل لينک منتشر نخواهد شد
3) لطفا جهت بوجود نيامدن مسائل حقوقي از نوشتن نام مسئولين و شخصيت ها تحت هر شرايطي خودداري نمائيد.
4) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتين (فينگليش) خودداري نماييد.

نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی