close
تبلیغات در اینترنت
چقدر به خدا اعتماد داریم...؟! (داستان)

اخبار مرکز دهستان زیرراه
برای ورود به اخبار مربوط به هر روستا روی اسم آنها کلیک کنید

::اخبار مربوط به سربست::           :: اخبار مربوط به هلپه ای::

::اخبار مربوط به بشیرآباد::             ::اخبار مربوط به برمک::  

::اخبار مربوط به دروودگاه::              ::اخبار مربوط به شول:: 

      ::اخبار مربوط به جتوط::               ::اخبار مربوط به اسلام آباد::   

                     ::اخبار مربوط به تلسرکوب::

***

--------------------------------------------------------
چقدر به خدا اعتماد داریم...؟! (داستان)

روستای نظرآقا (مرکز دهستان زیراه)

چقدر به خدا اعتماد داریم...؟! (داستان)

داستان سنجش ایمان به خدا

یه روز یه کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره.

بعد از اینکه بار سفر میبنده واسه اینکه این افتخار تنها

نصیب خودش بشه,تنها راه می افته. با تجربه ای که داشته .

به ادامه مطلب بروید

 

چقدر به خدا اعتماد داریم...؟! (داستان)

یه روز یه کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره.بعد از اینکه بار سفر میبنده واسه اینکه این افتخار تنها نصیب خودش بشه,تنها راه می افته. با تجربه ای که داشته وچون عجله ام داشته سر شب به نزدیکی قله میرسه. و چون میخواسته بین مردم بیشتر محبوب بشه که یه شبه قله رو فتح کرده و قهرمان دلیر مردمش بشه,شب رو هم به راه خودش ادامه میده.

شب بود, فقط سفیدی کمرنگ برف رو میشد دید و صدای زوزه ی باد و سوزش سرما بود و دگر هیچ! مرد به خودش دلداری میداد که  دیگه چیزی نمونده,الانا دیگه میرسم.......که یکدفعه پاش سر خورد و از اون بالا پرت شد پایین.وسط آسمون و زمین بود که دونه دونه خاطراتش اومد جلو چشمش...که خداحافظ ای زندگی...ناگهان بی اختیار چشماش رو بست و فریاد زد..خدایا کمکم کن..یکدفعه احساس کرد که کسی دستش رو دور کمرش حلقه کرد و اون رو بین آسمون و زمین نگهداشت. دوباره فریاد زد .......خدایا کمکم کن........

تو همین لحظه از آسمون یه صدایی اومد که...آیا تو ایمان داری که من کمکت خواهم کرد؟...مرد گفت..آری ایمان دارم..که آن صدا دوباره گفت...پس طنابی که از آن آویزانی را پاره کن...
ولی مرد خیال کرد که خیالاتی شده و طناب رو پاره نکرد.

فرداش تو همه روزنامه ها نوشته شد که..امروز جسد یخ زده مردی که به یک طناب آویزان بود و فقط یک متر با زمین فاصله داشت,در قسمت پایینی کوه پیدا شد...!!!

التمــــــــــــــــــــــــــاس دعــا

برچسب مطلب : داستان نظرآقا,نظرآقا سلام,خاطرات روستای نظرآقا,مرکز دهستان زیراه,نظرآقا,روستا,چقدر به خدا اعتماد داریم؟,خدا,داستان,

نويسنده : مدیر سایت | تاريخ : دو شنبه 24 / 04 / 1392 | بازديد : 180
مطالب مرتبط
1) مديريت، نظراتي که حاوي توهين ، هتاکي ، افترا و مسخره کردن شخص يا گروهي باشد را منتشر نخواهد کرد.
2) نظرات تبليغاتي ( معرفي سايت هاي تبليغاتي ) درخواست تبادل لينک منتشر نخواهد شد
3) لطفا جهت بوجود نيامدن مسائل حقوقي از نوشتن نام مسئولين و شخصيت ها تحت هر شرايطي خودداري نمائيد.
4) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتين (فينگليش) خودداري نماييد.

نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی