close
تبلیغات در اینترنت
داستان خالو محسین ...

اخبار مرکز دهستان زیرراه
برای ورود به اخبار مربوط به هر روستا روی اسم آنها کلیک کنید

::اخبار مربوط به سربست::           :: اخبار مربوط به هلپه ای::

::اخبار مربوط به بشیرآباد::             ::اخبار مربوط به برمک::  

::اخبار مربوط به دروودگاه::              ::اخبار مربوط به شول:: 

      ::اخبار مربوط به جتوط::               ::اخبار مربوط به اسلام آباد::   

                     ::اخبار مربوط به تلسرکوب::

***

--------------------------------------------------------
داستان خالو محسین ...

روستای نظرآقا (مرکز دهستان زیراه)

داستان خالو محسین  ...

غروب زیبا

مَحسین مُلّا غلوم ،

آن پیرمرد وارسته و با ایمانی که

همگان به صالح بودنش اذعان داشتند و به یمن تقوای الهی ،

به ادامه مطلب بروید

 

به نام خدا

خالو مَحسین  ...   نوشته  : شاکر شکیبا

مَحسین مُلّا غلوم ، آن پیرمرد وارسته و با ایمانی که همگان به صالح بودنش اذعان داشتند و به یمن تقوای الهی ،  اخلاق نیک و دل زلالی که داشت  عده ی زیادی را مجذوب  خویش کرده بود . وی متولد و ساکن نظرآقا بود و بعد از آنکه سالها از دیار خود  مهاجرت و در روستای درودگاه زندگی می کرد  بنا بر وصیت خویش بعد از فوتشان در زادگاهش ( آرامستان نظرآقا ) دفن شدند . بعلت علاقه ی وافر ، ارادت و انسی که سالها با این پیر قرآن خوان داشتم ، نکاتی را از زندگی ، اخلاق و تقوای نابی  که داشت بیان می کنم  تا در این ماه مبارک رمضان یادی کرده باشیم از این عبد صالح خدا و بیش از پیش از مهر و مرام و اخلاص مردمان اصیل و متقی این دیار بهره مند شویم .

یک :  بچه بودم و فارغ از تکلیف شرعی ، با چشمانم لذت خوش وضو گرفتن خالو محسین را به عینه حس می کردم و این پیر خوش مشرب ، مستحبات وضو را به وجه احسن با رفتار به من نشان می داد .  / رو به قبله می نشست  /  دقیقا به اندازه یک وضو آب در یک لیوان می ریخت / اعمال وضو را به تمام معنا انجام می داد  /  ذکر از زبانش قطع نمی شد ، نه اینکه لقلقه باشد ، نه ! بلکه با جان ذکر می گفت . و چه لذتی می بردم من با ذکر صلواتش در حین بلند شدن از فریضه ی وضو .

دو : شب سردِ زمستانی بود. هوای بیرون مهتابی و درخشان ، آن شب به یمن  حضور خالو محسین، شام ماهی داشتیم ، خالو شامش را  کامل خورد و باز هم درسهای نابی به من نوجوان داد . /  اول سفره سراغ نمک را می گرفت و تا نمک نیاورده بودند شروع نمی کرد . انگشت خوش حالت و پر از پینه ی اشاره اش را در کاسه ی نمکی فرو می کرد و بر زبان می گذاشت . من بعد از آن شب تا الان که 25 سال گذشته ، همچنان نمک را اول غذا فراموش نکرده ام /  با صدای بلند اول غذا بسم الله می گفت /  نرم نرم و با لذت غذا می خورد و  جز بشقاب خودش به هیچ جا نگاه نمی کرد . / در پایان غذا از عمق وجود می گفت : الحمدالله  / بعد از غذا با وجودیکه هوا سرد بود به حیاط رفت و چند دقیقه ای قدم می زد و سفارش می کرد به همه ی خانواده که شبها که غذای سنگین می خورید حتما راه بروید  /  به ماه خیره می شد . ازش پرسیدم خالو ؟! سیچه ایقد سیل ماه می کنی ؟  گفت : خالو ماهِ شب چارده ثواب داره سیلش کنی .  سالها بعد من در مطالعات خودم متوجه شدم نگاه کردن به ماه کامل ، چاکرای دوم انسانها را فعال می کند .

سه : معاش زندگی اش با تلاوت قرآن بود و روزه . بجز روزهای خاصی که روزه گرفتن منع شرعی دارد . بقیه ی ایام روزه می گرفت و غرق تلاوت قرآن می شد . آن روزها متوجه نبودم  این ختمها و روزه گرفتن ها چه معنی دارد . اما می دیدم که زمزمه ی قرآن خوندنش تمامی ندارد . روایتی شنیده بودم که تلاوت قرآن به چشم انسان جلا می دهد و نور چشم را زیاد می کند . و  دیدم که تا سن 80 سالگی بدون حتی استفاده از عینک،  قرآن می خواند و هر روز برق چشمانش بیشتر و عمق نگاهش بیشتر می شد  .

چهارم :  دل شکستن در مرامش نبود . یادم میاد ایام نوجوانی ازش خواستم برام استخاره بگیرد . بهم گفت : خالو نیتت خیره ؟ گفتم ها خالو ، شروع کرد به استخاره گرفتن با تسبیح . و بار اول بد اومد . خالو به من نگفت بد اومده . دوباره صلوات فرستاد و شروع کرد به استخاره ، باز هم بد اومد . دوباره صلواتی فرستاد و استخاره ای دیگر . و این بار خوب آمد . نگاهم کرد و گفت : خالو خیره انشاالله . نیتت خیره . صلوات بده و برو دنبال کارت .   من همان روز می دانستم نیتش از سه بار استخاره گرفتن چیست. او نگران شکستن دل من  بود .

پنج : مادرم همیشه از خالو می خواست براش دعا کند . و تنها مونس دردهای مادرم نیز خالو محسین بود . اگر ساعتها مادرم دردها و مشکلاتش را می گفت خالو با آرامش کامل گوش می داد و در پایان صحبتهایش با یک حکایت  روحیه بخش مسئله ای را مطرح می کرد ، دل مادر را آروم  و فقط به مادرم می گفت :  خالو جون ،  صبر کن بر مشکلات  ، الله مع الصابرین .   

شش :  یک شب مهمان ما بود . تا پاسی از شب دورش حلقه زدیم و برایمان حکایتهای جالبی تعریف کرد و همه مشعوف کلام و بیانش بودیم . همانجا  در کنار ما در بسترش دراز کشید به سقف خیره شده بود .  ما به نیت اینکه خالو خوابیده چراغ را خاموش کردیم  و خوابیدیم . فردای آن روز ساعت 9 صبح دیدم خالو خوابش میاد . گفتم خالو می خوای بخوابی ؟  گفت : نه خالو یه خورده گیجم ولی نمی خوام بخوابم . گفتم چرا ؟ مگه دیشب نخوابیدی ؟ گفت :  خالو من در تاریکی شب  نمی توانم بخوابم . باید لامپی روشن باشد . و اگه همه جا تاریک باشه خواب نمی روم . گفتم چرا بلند نشدی چراغ را روشن کنی ؟  گفت : میخواستم شما بخوابید و ممکن بود روشن شدن لامپ شما را بیدار کند . صورتش را بوسیدم گفتم : خالو  مو دورت بگردم تو تا صبح  بیدار موندی که ما بیدار نشیم از خواب ؟    اشکم در اومد . و بیش از گذشته عاشق اخلاق حسنه و دل مهربونش شدم.

هفت : بعد از اینکه بی بی ( همسر خالو )  از دنیا رفت ، خالو برگشت نظرآقا پیش خواهرش ( ننم ) و همینجا زندگیش را دنبال کرد . به اقوام و بزرگان سفارش کرده بود برایش زن پیدا کنند تا تنها نباشد و  یکی باشه چراغ خونه اش را روشن کنه . از زمانی که خالو اومد نظرآقا من ارتباطم باهاش صمیمی تر و بیشتر شده بود . بعد از اینکه بحث ازدواجش مطرح شده بود ازش پرسیدم خالو ؟ زن سی چنته ؟ تو خو هشتاد سالته ، سیچه میخای  خودتو درگیر زن کنی ؟  خالو مراعات  سن مرا کرد و جوابی معمولی بهم داد که مرد باید زن داشته باشه . مرد بدون زن نمیشه . من کنجکاوتر پرسیدم . خالو تو دیگه عمر خودتو کردی . الان 80 سالته  بچسپ به همین دعا و روزه ات . برا غذا  هم بیا خونه ی ما یا برو خونه ی ننه ( اون وقت ننم زنده بود )  خالو که دید من ول کناش نیستم گفت :  خالو جون  مو از خودم عاجز نیستم و می تونم سی خوم نون و ماسی درست کنم تا از گشنی نمیرم . خیلی هم احتیاجی به زن ندارم  ولی  زن میخوام بگیرم سی محض ایکه ، می ترسم یه وقت نگاهم  به چشم نامحرمی بیوفتد .  موهای بدنم سیخ شد. زبانم قفل شد و سکوت کردم و به خودم نهیب زدم که بله : با قرآن مأنوس بودن یعنی این . با روزه رفیق بودن یعنی این . یعنی در سن 80 سالگی از ترس اینکه نگاهش یه وقت به نامحرم بیوفته راه فرار از زمینه ی گناه را  اختیار می کند .

نثار روحش بخوان فاتحه ای ...

***

برچسب مطلب : شاکر شکیبا,داستان های قدیمی نظرآقا,شاکر شکیبا نویسنده و کارگردان,شکیبا,نظرآقا سلام,مرکز دهستان زیراه,داستان خالو محسین,روستا,نظرآقا,علی رزمجو,خاطرات روستای نظرآقا,www.nazaragha-salam.ir,

نويسنده : مدیر سایت | تاريخ : شنبه 05 / 05 / 1392 | بازديد : 243
مطالب مرتبط
1) مديريت، نظراتي که حاوي توهين ، هتاکي ، افترا و مسخره کردن شخص يا گروهي باشد را منتشر نخواهد کرد.
2) نظرات تبليغاتي ( معرفي سايت هاي تبليغاتي ) درخواست تبادل لينک منتشر نخواهد شد
3) لطفا جهت بوجود نيامدن مسائل حقوقي از نوشتن نام مسئولين و شخصيت ها تحت هر شرايطي خودداري نمائيد.
4) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتين (فينگليش) خودداري نماييد.

نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی